امیر حبیب‌الله، زمامدار عیاش و مطیع انگلیس

گفته شده است که عبدالرحمان کسی بود که به تئوری توطئه باور داشته و به همین علت برای درمان بیماری‌اش به داکتران خارجی و طبابت مدرن بی‌اعتماد بود. در نهایت با شدت گرفتن بیماری نقرس که سالها از آن رنج می‌برد، در سال 1901 در کاخ باغ بالای کابل از نفس افتاد. به این ترتیب، یکی از سیاه‌ترین دوران در تاریخ این سرزمین نیز پایان یافت، هرچند کمابیش در مقیاس کمتر از سوی زمامداران پس از او نیز ادامه پیدا کرد. در این برنامه، کارنامه کلی فرزند او، حبیب‌الله را بررسی می‌کنیم.

در کتاب تاج‌التواریخ که به عبدالرحمان نسبت داده شده، او خطاب به جانشین خود گفته است که به‌راحتی حکومت کن چون سری‌که بنای مخالفت با تو را داشته باشد در این سرزمین باقی نمانده است. حبیب‌الله پیش از آ‌نکه پادشاهی خود را اعلام کند، از دربار و اردو بیعت گرفت و پس از سه‌روز مرگ پدرش را علنی کرد. البته همان‌گونه مرگ حبیب‌الله پر رمز و راز است، پدرش نیز به شکل مرموزی از نفس افتاد. عبدالرحمان برای درمان بیماری‌اش به طب سنتی وابسته بود و داروهای گیاهی زیر نظر طبیب دربار به او تجویز می‌شد. اما در آخرین مورد، این حبیب‌الله بوده که جام دارو را به او خورانده که پس از گذشت 24 ساعت جان او را گرفته است.

همانگونه که در یکی از برنامه‌های گذشته به اختصار یادآور شدیم که عیاشی و داشتن حرم‌سرا، بخش جدایی‌ناپذیری از زمامداری حاکمان پشتون بوده و حبیب‌الله نیز از این امر مستثنی نیست. هنگامی او ولی‌عهد بود، شمار زنانش به هشت می‌رسید، اما در آغاز پادشاهی‌اش، همانند پدر خود، ادای دین‌داری و امیر مسلمان را درآورد و اعلام کرد که مطیع شرع انور گردیده و به چهار زن اکتفا می‌کند. او فرمان داد که زنان بدون برقع یا چادری، حق گشت‌وگذار ندارند. او مصداق عینی اجرای سیاست خانه‌نشینی زنان و دورکردن آنها از جامعه بود؛ دقیق شبیه آنچه را در دوران اول حاکمیت گروه تروریستی طالبان در دهه 1990 شاهد بودیم. چنانچه میرزا یعقوب خوافی در کتاب پادشاهان متأخر افغانستان یادآور شده که مأمورین او، زنی را که برخلاف این فرمان در کابل گشت‌وگذار کرده بود، در جوال انداخته آنقدر زدند که کشته شد.

خرابات کابل، از دیرباز جایی برای گردهمایی اهالی و دوستداران موسیقی بوده است. حبیب‌الله برای این‌که خود را درست همانند اخلافش در رژیم طالبان، مسلمان کامل نشان دهد، اهالی موسیقی محله خرابات را تبعید کرد و حتا همانند رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی، پیروان آیین سیک را واداشت، برای این‌که از مسلمانان متفاوت به نظر برسند، باید عمامه زرد بر سر کنند. در یازده شهر دارالحفاظ ساخت و در ۱۹۰۲ لقب سراج الملت و الدین را بر خود نهاد. اما پس از آن‌که از تحکیم پایه‌های قدرت خود مطمئن شد، دیگر نیازی به این ظاهرسازی‌ها ندید. چنانچه به روایت غلام‌محمد غبار در مسیر تاریخ و صدیق فرهنگ در افغانستان در پنج قرن اخیر، و همین‌گونه مهدی فرخ، سفیر ایران در کابل در آن دوران، شمار زنان در حرم‌سراهای او به حدود 300 رسید.

اسنادی‌که از آن دوران به جا مانده، نشان می‌دهد که خلاف ظاهر تنومند و سالم‌اش، همواره از بیماری رنج می‌برده است. اما همانند پدرش برای درمان خود تنها به گیاهان دارویی وابسته بوده است. برخی از داروهایی که ولیعهد مصرف می‌کرده، کاربرد چندگانه داشتند. از آن جمله عناب، نیلوفر و شیرخشت، علاوه بر درمان تب، سرگیجه و بیماری‌های گوارشی، در کاهش نیروی جنسی نیز موثر بوده است. به نظر نمی‌رسد که او از خواص این گیاهان در این مورد آگاه بوده است. احتمال دارد که طبیبان دربار و سایر درباریان برای کم‌کردن توجه او به زنان این کار را می‌کرده، اما سند معتبری که این احتمال را ثابت کند، وجود ندارد. مسأله میل جنسی غیرقابل کنترل زمامداران محمدزایی را در برنامه جداگانه بررسی خواهیم کرد که چگونه عامل پسمانی کشور شده است.

چنانچه گفتیم حبیب‌الله شخص عیاشی بود و کارهای دربار را به برادرش سردار نصرالله و پسرش سردار عنایت‌الله واگذار می‌کرد و خودش به ورزش، شکار و تفریح می‌پرداخت. هزینه‌های گزاف عیاشی‌های او از گرفتن مالیات سرسام‌آور از مردم فقیر و گرسنه تأمین می‌شد که عامل شورش‌های مردم پکتیا و قندهار نیز همین مسأله بوده است. غیر از این شورش‌ها، در 18 سال سلطنت حبیب‌الله، مخالفت چندانی با او نشد که نتیجه دوران وحشت و سرکوب بی‌رحمانه عبدالرحمن بود.

در سال 1905 حبیب‌الله خود را به اجرای معاهده‌ای ملزم دانست که پدرش با انگلیس‌ها امضا کرده بود و به این ترتیب اجرای سیاست خارجی امارت کابل از سوی امپراتوری بریتانیا به پیش برده می‌شد و در واقع ادعایی برای پس گرفتن سرزمین‌های واگذارشده نکرد. دوران زمامداری او به علت امضای معاهده1907 میان روسیه و انگلیس که بر اساس آن روسیه، افغانستان را از حوزه نفوذ خود خارج خواند و انگلیس برای عدم مداخله به شرط اجرای معاهدات اعلام آمادگی کرد، دوره آرامی بود.

هرچند اکثر مردم، به علت ستم‌گری‌های عبدالرحمان با امارت پسر او مخالفتی نکردند، در مقایسه با پدرش، زمام‌داری او را مغتنم می‌شمردند. عبدالحی حبیبی در کتاب تاریخ مختصر افغانستان، نوشته است که در عصر سلطنت 18 ساله حبیب‌الله جز بغاوتی که یک‌بار در‌سمت جنوبی بسرکردگی جانداد احمدزی بعمل آمد، واقعه‌ای به ظهور نرسید؛ زیرا پدرش قبلاً مملکت را از رجال کاری و اربابِ ادعا خالی کرده بود...امیر با وجود آرامش و امنیت داخلی کار مهمی نکرد.

در جریان زمامداری حبیب‌الله شرایط زندگی مردم عادی تغییر چندانی نکرد؛ برده‌داری میراث پدرش را لغو نکرد، اما برخی افراد بیگناه از سیاهچال‌‌های پدرش آزاد شد. اجرای مجازات عمومی‌‌ کور کردن، قطع گوش و بینی جز در موارد استثنایی در دربار، را ممنوع کرد، با این‌حال فساد اداری و ستمگری‌ها بر مردم ادامه داشت. کاتب در سراج الاخبار نوشته است که در سال ۱۹۱۴ شش‌صد، خانوار هزاره از بقیۀالسیف عبدالرحمان، به سمت ایران مهاجر شدند. وقتی در مرز توسط پولیس توقیف شدند، گفتند که ظلم و رشوت و فساد مأمورین آنان را مجبور به آوارگی کرده است. شمار این آواره‌های اجباری در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، شش‌صد هزار گفته شده است. ستم نظامند بر مردم به ویژه قوم هزاره، به هدف نابودسازی و تغییر بافت جمعیتی انجام ادامه یافت.

پیش از آغاز زمامداری حاکمان قبایلی و به ویژه محمدزایی‌ها، جمعیت اقوام ساکن این سرزمین به گونه‌ای بود که پشتون‌ها عمدتاً در جنوب و اطراف کوه سلیمان می‌زیستند. اما با شروع این دوران، تلاش برای تغییر بافت جمعیت و تصرف عدوانی سرزمین‌های مرغوب دیگر اقوام و واگذاری آن به پشتون‌ها به سیاست رسمی تبدیل و به اشکال گوناگون اجرایی شد. از غصب زمین‌ هزاره در برنامه گذشته گفتیم. حبیب‌الله کسی بود که چشم به زمین شمال هندوکش داشت. او در تلاش تغییر بافت جمعیتی آن مناطق، با راندن اقوام بومی در صدد جاسازی قبایل جنوبی و هندی بود. این روند در عصر امان‌‌الله و سپس نادرخان تکمیل شد.

با آغاز جنگ جهانی اول در سال 1914، حبیب‌اللّه‌خان اعلام بی‌طرفی کرد. در اکتبر 1916، هیئت مشترک آلمانی و ترکیه با نامه‌هایی از امپراتور آلمان و سلطان عثمانی، وارد کابل شد و او را به جنگ علیه انگلیس تشویق کرد. این هیئت بر فشار خود بر حبیب‌اللّه افزود و حتی در مجلس مشورتی که امیر تشکیل داد، برادرش، نایب‌السلطنه سردار نصراللّه‌خان نیز خواستار جهاد علیه انگلیس و بازگرداندن استقلال سرزمین‌های از دست‌رفته بود، ولی امیر از پذیرش درخواست هیئت مشترک آلمانی و عثمانی و اصرار به جهاد سر باز زد و به وعده‌های انگلیس مبنی بر به رسمیت‌شناختن استقلال سیاسی امارتش پس از پایان جنگ و نیز کمک مالی آنان دل‌خوش کرد.

در چنین شرایطی، برخی‌ها همت کردند و «حزب سری ملی» را پایه گذاشتند. شهزاده امان‌الله، محمدولی خان دروازی، عده‌ای از غلام‌بچه‌گان دربار و مامورین به شمول فیض‌محمد کاتب هزاره، عضو این حزب بودند. پس از ایجاد مکتب حبیبیه، جنبشی در میان روشنفکران پایتخت، در داخل و بیرون دربار، سربرآورد که خواستار تجدید قدرت و اختیارات پادشاه بود که به «جنبش مشروطیت اول» مشهور است. مکتب حبیبیه کانون اصلی این جریان بود و معلمان آن در ترویج اندیشه حکومت مشروطه نقش داشتند. در سال 1909، مولوی محمدسرور واصف قندهاری، در یکی از اتاق‌های بزرگ باغ مهمانخانه شاهی، مشروطه‌خواهان را گرد آورد که در نتیجه تصمیم گرفته شد با نوشتن عریضه‌ای به امیر، از او بخواهند که «مجاری امور حکومت را براساس قوانین مشروطه استوار سازد تا از احکام خودسرانه و خلاف مقررات جلوگیری به عمل آمده، مردم در سلطه قانون و نظام مشروطیت به حیات مرفه‌ترین گردند.» اما امیر که از گسترش اندیشه مشروطه‌خواهی واهمه داشت، دستور دستگیری آنان و اعدام چهار عضو جنبش را بی‌درنگ صادر کرد که بی‌درنگ در همان‌جا اعدام شدند. مولوی محمد سرور واصف نیز با دو تن دیگر در شیرپور به زندان افتادند و دو روز بعد، آن سه را یک‌جا به دهان توپ بستند.

به رغم حکومت نظامی، اما چندین توطئه‌ برای سر به‌نیست‌کردن حبیب‌الله چیده شد که پیش از اجرایی‌شدن، افشا و عاملان آن یا دست‌کم تعدادی از افراد به گمان دست‌داشتن در آن گرفتار و اعدام می‌شدند. در ۱۹۱۸ توطئۀ سوقصد علیه امیر در شهر کابل انجام شد. مستوفی‌الممالک محمدحسن‌خان در پایان دوران سلطنت حبیب‌الله، گزارش سرّی درباره سوء قصد علیه او را بیان کرد که پای شهزاده امان‌الله و مادرش در آن دخیل بود، اما امیر ‌آن‌را بی‌اهمیت خواند.

سرانجام حس انتقام‌جویی در میان جوانان تقویت شد و یکی از آنان، در شب جشن تولد امیر حبیب‌اللّه، تلاش کرد تا او را ترور کند که ناکام ماند. اما در نهایت حبیب‌اللّه در 1919 در یک تبانی درباری و احتمالا نقشه مشروطه‌خواهان در شکارگاه کله‌گوش، در ولایت لغمان به ضرب گلوله از پای درآمد. پس از او، برادرش سردار نصراللّه‌خان، در جلال‌آباد اعلان حکومت کرد، اما درباریان و بزرگان حکومت در کابل، بر پادشاهی امان‌اللّه توافق کردند. سردار نصراللّه‌خان نیز از مقامش استعفا داد و با امان‌اللّه بیعت کرد. به این ترتیب سنت توطئه خانوادگی و کشتن پدر به وسیله پسر برای گرفتن قدرت ادامه یافت که رسمی دیرینه در میان قبایل پشتون و خاندان محمدزایی و بارکزایی بوده است.

لینک یوتیوب این نوشتار:

https://www.youtube.com/watch?v=Ef6xIBTdpuA

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

هزاره‌ها؛ بازماندگان امپراتوری کوشانی

شمال گرانیگاه جنگ

کشتار هزاره‌ها در قرن بیستم