چرا شمال ناامن می‌شود؟

مدتی است که بازی پیچیده و رازآلود در بخش‌های شمالی کشور به‌راه افتاده است. حدود دو سال پیش بود که شماری از سربازان ارتش در ولسوالی وردوج بدخشان، به شکل فجیعانه‌ای به قتل رسیدند. سال گذشته بازهم کشتار سربازان ارتش و پولیس ملی تکرار شد؛ ولی برنامه‌ای برای آن سنجیده نشد. اخیراً حدود دو هفته‌ پیش بازهم تراژ‌دی ناگواری در همین ولایت اتفاق افتاد. به دنبال آن، عملیات گسترده‌ای در کندز راه‌اندازی شد و در عین حال، طالبان تا دروازه‌های شهر پیش آمدند. بازهم گزارش شده است که ده‌ها تن از سربازان پولیس در رویارویی با طالبان جان‌های‌شان را از دست داده‌اند و تعدادی هم ناپدیدند. در باب گسترش ناامنی به شمال و تکرار تراژیک سربه‌نیست‌شدن و سربدن نیروهای امنیتی به‌ویژه در ولایت بدخشان، ذکر چند نکته مهم است:
یکم: به‌رغم آن‌که گفته می‌شود طالبان و به تبع آن تروریسم جایگاهی در بخش‌های شمالی کشور ندارند، ولی شواهدی وجود دارد که ناشی از ناآگاهی از وضعیت موجود اجتماعی در آن بخش کشور است. طی چند سال گذشته، گزارش‌هایی از گسیل‌شدن موجی از جوانان و نوجوانان این نواحی، به‌ویژه بدخشانی‌ها برای فراگیری آموزش‌های دینی به پاکستان و مناطق قبایلی این کشور منتشر شد. هرچند این اتفاق از چشم دولت و مسئولان پنهان نبود، یا دست‌کم با توجه به حساسیت موضوع نباید پنهان می‌ماند، اما نسبت به آن اغفال صورت گرفت و با اغماض از کنار آن عبور شد. خلاف آنچه که گفته می‌شود، این موضوع سبب شد تا بنیادگرایی در آن نواحی ریشه بگیرد و بستر مناسبی برای حضور و قدرت‌گیری نیروهای رادیکال مذهبی و به تبع آن گروه‌های جهادی و بنیادگرا که به ‌لحاظ اعتقادی با طالبان و دیگر گروه‌های تروریستی دیدگاه و باور مشترک دارند، فراهم شود. در کنار این موضوع، دیگر گروه‌های اسلام‌گرا، نظیر جمعیت اصلاح و حزب تحریر، نیز سرمایه‌گذاری‌های بنیادی را در بیش از یک‌دهۀ گذشته در این مناطق کرده‌اند. ‌اشرف‌المدارس، نمونۀ روشنی از چنین رویکردی است که زمینه را برای تولید فکر و ایجاد زمینه برای چنین وضعیتی فراهم می‌کند. تا زمانی‌که چنین زمینه‌ای وجود نداشته باشد، دشوار است که نیروهای بیگانه در مکانی، برای مدت طولانی حضور یابند و در نهایت با قدرت‌شان ‌مانور دهند. بنابراین، می‌توان چنین استدلالی را به دیگر ولایت‌های شمالی نیز بسط و گسترش داد. فقر و بیچارگی، ناآگاهی و پایین‌بودن سطح سواد عمومی در اکثر مناطق این بخش کشور، می‌تواند برای فراهم‌آوری ‌بستری برای رشد و گسترش بنیادگرایی کمک کند. همان‌گونه که در بدخشان شاهدیم، این مسئله می‌تواند در دیگر نواحی نیز زمانی به معضل پیچیده‌ای تبدیل شود که مهار آن به‌مراتب دشوارتر از زمان کنونی خواهد بود.
دو: ولایت بدخشان، به لحاظ ژئوپولتیک منطقه‌ای نیز در موقعیت حساسی قرار دارد. این ولایت با کشورهای پاکستان، تاجیکستان و چین هم‌مرز است. داشتن مرز مشترک با پاکستان، زمینه را برای رفت‌وآمد تندروها و اعضای گروه‌های بنیادگرا بین دو کشور مساعد کرده است. دشواری مسیرهای رفت‌وآمد برای دولت نیز یکی از مسایل عمده در تدارکات شمرده می‌شود. از سوی دیگر، همین شرایط جغرافیایی سبب شده تا تروریستان به‌راحتی و بدون مزاحمت و به‌دور از چشم نهادهای دولتی، آزادانه به هر‌دو سوی مرز رفت‌وآمد کنند. به ‌لحاظ اقتصادی نیز این منطقه دارای اهمیت است. تلاش‌هایی جریان دارد تا راه ابریشم قدیمی که چین را به خاورمیانه و آسیای مرکزی وصل می‌کرد، احیا شود. می‌شود این‌گونه تحلیل کرد، در صورت تحقق چنین رؤیایی، بخشی از درآمدهای اقتصادی که از راه انتقال و ترانزیت کالاهای بازرگانی نصیب پاکستان می‌شود، قطع می‌شود. بنابراین، سیاست‌مدا‌ران در راولپندی، لاهور و اسلام‌آباد هرگز نمی‌خواهند که چنین اتفاقی بیافتد و یکی از منابع درآمدی که بخشی از چرخۀ اقتصادی این کشور را به حرکت در می‌آورد، از دست‌شان ‌برود. احتمالاً یکی از دلایل بی‌میلی پاکستان ـ‌به‌رغم اظهارات ظاهری در آوردن صلح به افغانستان‌ـ در همین نکته نهفته باشد. در این ‌باب در ادامه بیشتر گفته خواهد شد.

طی چند سال گذشته، گزارش‌هایی از گسیل‌شدن موجی از جوانان و نوجوانان این نواحی، به‌ویژه بدخشانی‌ها برای فراگیری آموزش‌های دینی به پاکستان و مناطق قبایلی این کشور منتشر شد. هرچند این اتفاق از چشم دولت و مسئولان پنهان نبود، یا دست‌کم با توجه به حساسیت موضوع نباید پنهان می‌ماند، اما نسبت به آن اغفال صورت گرفت و با اغماض از کنار آن عبور شد. خلاف آنچه که گفته می‌شود، این موضوع سبب شد تا بنیادگرایی در آن نواحی ریشه بگیرد و بستر مناسبی برای حضور و قدرت‌گیری نیروهای رادیکال مذهبی و به تبع آن گروه‌های جهادی و بنیادگرا که به ‌لحاظ اعتقادی با طالبان و دیگر گروه‌های تروریستی دیدگاه و باور مشترک دارند، فراهم شود. در کنار این موضوع، دیگر گروه‌های اسلام‌گرا، نظیر جمعیت اصلاح و حزب تحریر، نیز سرمایه‌گذاری‌های بنیادی را در بیش از یک‌دهۀ گذشته در این مناطق کرده‌اند. ‌اشرف‌المدارس، نمونۀ روشنی از چنین رویکردی است که زمینه را برای تولید فکر و ایجاد زمینه برای چنین وضعیتی فراهم می‌کند. تا زمانی‌که چنین زمینه‌ای وجود نداشته باشد، دشوار است که نیروهای بیگانه در مکانی، برای مدت طولانی حضور یابند و در نهایت با قدرت‌شان ‌مانور دهند. بنابراین، می‌توان چنین استدلالی را به دیگر ولایت‌های شمالی نیز بسط و گسترش داد. فقر و بیچارگی، ناآگاهی و پایین‌بودن سطح سواد عمومی در اکثر مناطق این بخش کشور، می‌تواند برای فراهم‌آوری ‌بستری برای رشد و گسترش بنیادگرایی کمک کند. 

سه: درگیر‌ی‌های اخیر در ولایت کندز نشان می‌دهد که در برابر پیکارجویان با مسامحه و تعلل برخورد می‌شود. رویارویی توأم با چنین رویکردی، توانایی دولت را پایین نشان می‌دهد و بالعکس فرصت مانور را برای طالبان فراهم می‌آورد و به لحاظ روانی چنین وضعیتی به نفع طالبان تمام می‌شود. نتایج برخورد منفعلانه در برابر طالبان برای دولت، نیروهای دفاعی کشور و در نهایت ملت، منفی است و به سرخوردگی سربازان و جامعه نسبت به دولت منجر می‌شود. برعکس رویکرد دولت، طالبان همواره نشان داده‌اند که در مواجهه با نیروهای امنیتی، حداکثر قساوت و بی‌رحمی را به ‌خرچ می‌دهند و برای نشان‌دادن روش‌های ستم‌گرانۀشان هیچ فرصتی را از دست نمی‌دهند. آن‌ها در نبرد نظامی، جز قتل و کشتار وحشیانه، چیزی را به ‌رسمیت نمی‌شناسند. اسناد بسیاری در این ‌زمینه وجود دارد و منابع تبلیغاتی این گروه با مباهات آن را منتشر می‌کنند که در فضاهای آنلاین و مجاری به وفور قابل دسترس است.
چهار: تجربه نشان داده است، تا زمانی‌که با مخالف از موضع قدرت برخورد صورت نگیرد، طرف به خواست‌های جانب مقابل تن نمی‌دهد. حکایت گفت‌وگوهای صلح که در حکومت قبلی شروع شده و اخیراً با شدت و حدت بیشتری ادامه یافته است، مبین همین نکته است. دولت ظاهراً به اشتباه از طالبان دعوت می‌کند تا به این روند بپیوندند، در حالی‌که آن‌ها بارها تکرار کرده و در عمل ‌نشان داده‌اند که از موضع‌شان عقب نمی‌نشینند. در چنین وضعیت و شرایطی، حکومت باید نبرد نظامی و گفت‌وگوهای صلح را با شدت تمام در عرض‌ هم به پیش ببرد. هیچ‌گونه تقابلی میان صلح و سرکوب نیروهایی‌ که ارزشی به آرامش قایل نیستند، وجود ندارد. برخورد دولت سریلانکا با ببرهای تامیل تا حدودی در این‌ زمینه می‌تواند روشنگر باشد. مقام‌های امنیتی روز گذشته در ‌مجلس نمایندگان به صراحت اعلام کرده‌اند که پاکستان برای تأمین امنیت و برقراری صلح در کشور صادق نیست و افغانستان را فریب می‌دهد. به نظر می‌رسد که رییس‌جمهور غنی نیز به این درک رسیده است. آقای غنی در سفرش به هند، ظاهراً سرخوردگی از تعامل سازنده با اسلام‌آباد را به نحوی به نمایش گذاشته و تلاش کرده است تا اعتماد هند را دوباره جلب کند.
در نتیجه مسایل پیچیده‌ای وجود دارد که منجر به گسترش ناامنی در مناطق شمالی می‌شود. رییس‌جمهور و رییس اجرایی حکومت، در قبال سرنوشت مردم‌، به‌ویژه سرنوشت سربازانی که در دفاع از همین حکومت با نیروهای جهنمی مبارزه می‌کنند، مسئولیت تام و تمام دارند و پاسخ‌گوی ملت و خون شهدای دفاعی کشورند. این چندمین‌بار ظرف ماه‌های گذشته است که در شمال کشور فاجعه رخ می‌دهد. پیش از آن‌که این تراژ‌دی‌‌ غم‌بار به فاجعۀ تمام‌عیار و گسترده تبدیل شود، باید سران حکومت تکان بخورند و با مسئلۀ ناامنی‌ها قاطعانه و مسئولانه برخورد کنند.
این مطلب قبلاً در روزنامه جامعه باز منتشر شده است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

هزاره‌ها؛ بازماندگان امپراتوری کوشانی

شمال گرانیگاه جنگ

کشتار هزاره‌ها در قرن بیستم