قربانیان بیخردی
بار
باراک تاکمن در کتاب باارزش «تاریخ بیخردی» میگوید که «پیروی حکومتها از سیاستهای
مغایر با منافع خویش، یکی از پدیدههای مشهود سراسر تاریخ صرف نظر از زمان و مکان
است. انسان ظاهراً در حکومت بیش از هررشتۀ دیگر فعالیتهای بشری بیکفایتی نشان
داده است. خرد که میتوان گفت داوری بر پایۀ تجربه و عقل سلیم و اطلاعات موجود
است، در این رهگذر کمتر به کار میافتد و اغلب سرخورده و ناکام میماند.»
هرچند
اسلامگرایی تندروانه و خشن ریشه در تاریخ دارد، ولی نوع عریان آن در افغانستان
کنونی به زمان جنگ مجاهدین علیه اشغال شوروی سابق بیشتر نمود یافت. اسلامگرایی
دورۀ اشغال و عمدتاً پس از خروج شوروی بهمثابه ابزار به کار رفت. جهادیهایی که
از سراسر جهان اسلام برای جهاد به افغانستان آمده بودند، در اینجا ماندگار شدند و
حاکمان نتوانستند این «اسب» را مهار کنند. همانند «فرمانروایان تروا به هردلیلی»
که « باید بدگمان میبودند که حقهای در کار یونانیان است. چرا آن اسب چوبین مشکوک
را به درون باروی خود کشیدند؟» این حکایت در زمانۀ ما نیز وجود دارد. مجاهدین با
اسلامگراهای جهادی همدردی و همدلی نشان دادند و سپس طالبان که خود اسلامگرایی
خشن را ترویج بیشتر دادند، تندروها از سراسر جهان اسلام به رهبری اسامه بن لادن را
در قلمرو خویش پناه دادند و اکنون این «اسب چوبین» به اسب زرینی مبدل گشته که توان
ما را در نابودی آن به چالش کشیده است. این نشانۀ بیخردی ماست. بیخردی وقتی
خطرناک میشود که در حکومتداری رونما شود؛ زیرا «بیخردی حکومت اثر بیشتر بر شمار
بیشتری میگذارد تا بیخردیهای فردی؛ از اینرو حکومتها وظیفۀ سنگینی دارند که
باید مطابق خرد رفتار کنند.» وقتی طالبان بر سر قدرت رسیدند، تعدادی از خردمندان
جامعه به جای هشداردادن از آیندۀ جهادگرایی و اسلامیسم تندروانه، نقش نیروی پشت جبهه
به خود گرفتند و در مأوای گرم و آرام و ساحل خوشبختیشان در غرب به توجیه رفتار
طالبان پرداختند.
وقتی
رژیم طالبان برچیده شد، فرصت بینظیری برای حاکمان به دست آمد تا از شر این «اسب
تروای چوبین» مردم کشور را رهایی دهند، ولی با درد و دریغ که این فرصت نیز به خاک
شد. وقتی حاکمان میگوییم، همۀ کسانی را شامل میشود که در رأس هرم قدرت قرار
داشتند، از حامد کرزی گرفته تا احمدضیا مسعود، مارشال قسیم فهیم، کریم خلیلی و همۀ
سردمداران قدرت. آنها با موجودیت پشتیبانی بینظیر بینالمللی، «بیخردی» را
پشتوانۀشان قرار دادند و با کمکاری و سهلانگاری گذاشتند تا نیروی دهشت و وحشت که
در درون «اسلامگرایی» خود را پنهان کرده بود، دوباره قدرت حضور و مانور به دست
آورد. «بیخردی محصورکردن خویشتن، مهلکترین و معمولترین خودفریبیها و دستکم
گرفتن دشمن» است. این رویه، با شوربختی که در حاکمیت پساکرزی نیز ادامه یافت. اشرفغنی
احمدزی، سرور دانش، محمد محقق و عبدالله عبدالله کسانیاند که یک سال بیشتر از
عمر حاکمیت آنها میگذرد، ولی در همین مدت به دلیل شیرینی قدرت و ماندن بر کرسی
ولایت، وضعیت بیشتر از پیش بدتر شده و شرایط به گونهای پیش آمده که اژدههای ویرانگری
هرروز دهانش گشادهتر میشود. «بیخردی زادۀ قدرت است؛ هرچه اعمال قدرت بیشتر
شود، احساس مسئولیت در قبال آن رنگ میبازد.» به همین دلیل است که لشکر جهل و وحشت
فرصت نفسکشیدن و تجدید قوا را یافته است.
وقتی
اشرفغنی گفت که «نمیتوانیم گروگانگیری را تحمل کنیم» زمانی بود که تعداد کوچی
به اسارت رفته بودند، ولی وقتی تعدادی به دلیل وابستگی نژادی و هویتیشان از مسیر
راه گرفتار شدند و به ناکجاآباد انتقال یافتند، نفس در سینۀ حاکمان حبس شد و با
مماشات با آن برخورد شد. روی سخن من تنها به اشرفغنی نیست؛ به همۀ کسانی است که
در قدرت شریکاند. رفتار حاکمان در قبال آنها به صدور «اعلامیۀ محکومیت» و «همدردی
با بازماندگان» خلاصه شد. به جای اینکه تروریستان به خاک سیاه نشانده شوند، کسانی
غمگسار شدند و به خاک سیه نشستند که برای رسیدن آقایان به قدرت به پای صندوقهای
رأی رفتهاند. کسانی گلویشان بریده شد که برای حاکمان و حفظ نظام کنونی در
انتخابات مشارکت کردند.
شرایط
کلی کشور به گونهای است که هیچ گروه قومی در هیچ منطقهای از این کشور از آسیبها
و خشونتهای اردوی تباهی و رنج در امان نیست، ولی وضعیت هزارهها فرق میکند؛ به
این دلیل که آنها از میان دیگر افراد جدا میشوند و به دلیل چهرۀ متفاوتشان به
اسارت میروند و سر بریده میشوند. از این سخن نباید رفتار قومی و اتنوگرایی
استنباط شود. وقتی فردی در پکتیکا، در بدخشان، در جوزجان کشته میشود و ساحهای به
نابودی کشیده میشود، ناشی از پناهدادن به عاملان چنین حوادث است، ولی هزارهها
در ۱۵ سال گذشته چیزی غیر از رفتار مدنی از
خود بروز نداده و راهشان را انتخاب کردهاند. شاید به همین دلیل هم هدف قرار میگیرند.
حکومتی که به یُمن آرا و رفتار مدنی همین مردم سرپاست، باید در برابر اعمالی که
علیه آنها روا داشته میشوند، پاسخگو باشد.
بیخردی
از حاکمان تروا شروع میشود و تا زمانۀ ما ادامه دارد و آنگونه که تاکمن تأکید
دارد، بهرغم اینکه خردمندی در ذات بشر وجود دارد و «تیری است که بشر هنوز در
ترکش دارد، ولی حیف که کم به کارش میبرد.» آیا حالا وقت آن نیست که خرد را مبنای
کارمان قرار دهیم و دیگر قربانی بیخردیها نشویم؟
این مطلب قبلاً در روزنامه جامعه باز منتشر شده است
نظرات
ارسال یک نظر