لذت کشتن
این یادداشت قبلا در روزنامۀ جامعۀ باز نشر شده است.
در تاریخ جهان اسلام، در کنار حسین بن منصور حلاج، دستکم
از دو تن دیگر نیز نام برده میشود که به شکل فجیعی و پس از شکنجههای فراوان جانشان
گرفته شدهاند؛ عینالقضات همدانی و شهابالدین سهروردی. غیر از آنها، کشتار
افراد در انظار عمومی و به شکل آشکار در سایر نقاط جهان نیز رخ داده است. هدف از
ذکر این موضوع، بیان تفاوتها و شباهتهای این کشتارها با قتل فجیع و بیرحمانۀ
«فرخنده» به روز 28 حوت سال گذشته است. اولین و مهمترین تفاوت کشتن «فرخنده» با
موارد پیشین، از جمله منصور حلاج در این است که این قتل، بدون برنامهریزی و
هماهنگی قبلی انجام شد. به این معنا، تا جاییکه به مرور از این حادثه رمزگشایی
شده و زوایای پنهانی که در روز اول این رخداد فجیع وجود داشت روشن شده است، نشان
میدهد که هیچ هسته یا سازمانی در پشت این قتل وجود نداشته تا از قبل برای انجام
آن برنامه چیده باشد؛ برخلاف آنچه که در مورد «بر دار شدن منصور حلاج»، یا نمونههای
مشابه آن صورت گرفت. همچنین موافقان این قتل فجیع که وجدان جهان را تکان داد،
تنها پاسخهای پیشساخته و موجود در ذهنشان را برای توجیه این فاجعه بیان میکنند؛
اینکه «فرخنده قربانی توطئه/دسیسۀ کسانی شد که میخواهند از این رویداد استفادۀ
ابزاری به نفع خود کنند یا اینکه دشمنان دین و مردم افغانستان در پشت ماجرا قرار
داشتهاند. برخیها از اینهم گامی فراتر گذاشته و از کشتن یک مرتد به دست مدافعان
و حامیان دین استقبال کردند و بر مقتول تاختند.
با روشنشدن بخشهای تاریک ماجرا، حالا مشخص است که جماعتی،
زنی را در روز روشن در مقابل دیدگان نیروهای امنیتی به اتهامی، تا جاییکه امکان
داشت با قساوت، بیرحمی و ستمگری شکنجه کرده، با استفاده از ابزارهای مدرن او را
زیر موتر کرده و در نهایت جسد بیجان او را به آتش کشیدند. این نشان میدهد که
رهگذران بهظاهر با تحریک تعویذفروشی در مسجد شاه دوشمشیره، به گونهای رفتار
کردند که در انجام فاجعه هیچ قید و مرزی را نشناختند و فارغ از این اندیشه عمل
کردند که شکنجه و شکل فجیع ستاندن جان فرخنده، میتواند چه پیامدهای فردی و
اجتماعی را به همراه داشته باشد.
همانگونه گفته شد، عاملان این قتل بدون برنامهریزی قبلی
کسانی بودند که شناخت قبلی از همدیگر نداشتند، دور هستهای جمع نبودند تا کاری را
که انجام میدهند، به صورت دقیق برای آن برنامه بچیدند و همۀ زوایای آن را بسنجند.
عاملان آن رهگذرانی بودند که با خونسردی و صرف برای ارضای ذهنی و «لذتبردن از
کشتن» به این کار مبادرت کردند. مرگ حلاج و نظیر آن با برنامهریزی و سازماندهی
پیچیده انجام شد و در پشت آن دستگاههای فقهی-نظام حکومتی قرار داشت. کشتن
فجیعانه و بیرحمانۀ فرخنده، ولی با مرگ الکساندر برونز انگلیس در قرن نوزده در
کابل تا حدودی شبیه است. او نیز توسط رهگذران و مردم عادی کوچهوبازار به قتل
رسید.
پرسش این است که چگونه میتوان این رویداد را فهم و تبیین
کرد. جماعتی که حکم رهگذر را داشتند و همانند هرروزی شاید برای انجام کار روزانه یا
از سر اتفاق از آنجا در گذر بودند، به یکبارگی و بدون هماهنگی قبلی به چنین
جنایتی اقدام کردند؟ بیان دو مسئله حایز اهمیت است: یکم؛ برخلاف هیاهویی که از سوی
شماری از مخالفان و موافقان این رویداد صورت میگیرد، فهم و درک حادثه پیچیدهتر
از آن است که به سادگی آن را دانست. در واقع با امر نادر و استثنایی روبهروییم که
ناتوانی ذهنی و فکری ما آن را مرموز یا رمزآلود میسازد. اینکه ما ماجرای کشتهشدن
فرخنده را سادهسازی میکنیم، به ذهن بدوی ما برمیگردد که با پیچیدگیها بیگانه
است. عمدهترین ویژگی اینگونه ذهنیت، سادهسازی مسایل است. واکنشهای اولیۀ
بسیاریها به این رخداد، به روشنی مبیّن موجودیت چنین ذهنیتی در جامعۀ ماست. پاسخهای
ساده و سرراست و از پیش آماده برای رخدادهای پسینی، نشاندهندۀ سازگاری ذهنیت بدوی
با موضوعاتی است که تأمل و تعقل را میطلبد. در واقع این موضوع، نبود خرد و
عقلانیت در جامعه را بیان میکند. به بیانی، «امتناع در اندیشه و تفکر»، نشاندهندۀ
وضعیتی است که ما با آن دچاریم. عاملان قتل فرخنده، با شنیدن اتهام «آتشزدن
قرآن» و «عمل کفرآمیز و ارتدادی» بهزعم خودشان به دنبال مجازات مجرم شتافته و
جنایت وحشیانۀشان را توجیه کردند. این نوع نگاه به جای آنکه ما را در فهم سرشت و
ماهیت این رویداد کمک کرده و توانمند سازد، آگاهی مخدوشی تولید میکند که ما را از
فهم آن ناتوان میسازد. واکنشهایی که به این رخداد صورت گرفت، به روشنی این ادعا
را تأیید میکند. تنها به اظهارنظر اولیۀ شماری از ملاامامان مساجد، منسوبان و
منصوبان حکومتی بسنده میشود؛ البته پس از واکنش تعدادی حرفهایشان را پس گرفتند.
دو؛ همۀ کسانیکه در مدت کوتاه در متهمکردن، مجرمدانستن،
ضربوشتم، شکنجه، قساوت، بیرحمی و در نهایت آتشزدن «فرخنده» بهعنوان یک انسان
مشارکت کردند، در یک چیز وجه مشترک داشتند؛ لذتبردن از مرگ و کشتن و ستاندن جان
آدمی. تاریخ بشریت، پر است از قتل، کشتار، ویرانگری، بیرحمی، قساوت و ستاندن جان
همنوع توسط نوع بشر؛ ولی در اکثر موارد، این کشتار و ویرانی با برنامه انجام و
هدف مشخصی توسط آن دنبال میشود. مرگی از نوع قتل فرخنده، اما از آن شکل نیست. عمل
کشتار در اینجا براساس یک اصل صورت میگیرد؛ اصل لذت کشتار و به آنگونه که
زیگموند فروید توضیح میدهد، «خود تقلا میکند تا به لذت دست یابد و از عدم لذت
بری باشد.» در واقع مرگ فرخنده با آن شکلی که صورت گرفت، توسط جمعیت «خشمگین»
انجام نشد. آدمهای عادی و رهگذران با تحریک شخصی، بهحق یا ناحق، با انجام این
رفتار «غریزۀ ویرانگر»شان را به کار بستند و هدف نهایی آنان رسیدن به لذت شهوانی
و در اینجا، از طریق مرگخواهی بود. غریزۀ «لذت کشتار» به رابطهای برمیگردد که
ریشه در فرهنگ و محیط اجتماعی افراد دارد. فروید در مقالۀ «رئوس نظریۀ روانکاوی»اش
توضیح میدهد که «نهاد» تمامی ویژگیهایی است که هرفردی از گذشتگانش «به ارث میبرد»
و در سرشت او جای دارند و «مهمترین بخش آن غرایز است»، ولی «دنیای بیرونی و واقعی
پیرامونی» باعث تحول در این نهاد میشود و لایههای دیگری بر آن افزوده میشود که
فروید از آن زیر عنوان حوزۀ ذهنی «خود» نام میبرد. خود در وجود هرزندهجانی
موجود است و تلاش میکند تا به اوج لذت برسد. بنابراین، رفتار افرادی که در
ماجرای قتل فرخنده سهیم شدند، در واقع به محرکهایی پاسخ داد که «خود» این افراد با
کسب تجربیات شخصیشان از زندگی در درون خانواده و اجتماع به آن نایل شده بودند.
فروید بازهم در همین مقاله رابطه میان «خود» و «فراخود» را توضیح میدهد. «فراخود»
در واقع عکسالعمل یا به تعبیر فروید «کنشگری ویژهای» است که در جریان رشد فرد
تا رسیدن به سن بلوغ، در ذهن افراد رسوب میکند. کنشگریای که در ذهن افراد عامل
قتل فرخنده رسوب کرده، ناشی از «سنتهای خانوادگی، نژادی و ملیای» است که از طریق
پدر و مادرشان به آنان انتقال یافته و همینگونه «محیط اجتماعیای» که آنان در آن
بهسر برده و رشد کردهاند. این نیروی رسوبکرده در ذهن افراد، در واقع تأثیراتی
را بازیابی میکند که گذشت زمان بر آنان گذاشته است.
چرا در فرهنگ ما کشتن لذتبخش است؟ چه چیزهایی در این فرهنگ
اتفاق افتاده که کشتن، شکنجه و تعرض به امر اشباعکننده تبدیل میشود؟ به نظر میرسد
انحطاط فرهنگی سبب شده است تا خشونتورزی به کار «لذتبخش» مبدل شود. اینکه هرفردی
به خود اجازه میدهد به جای قانون بنشیند، حکم صادر کند و با قضاوت خویشتن جان
آدمی را بگیرد. این امر نشانۀ عدم تعقل و غیبت خرد در فرهنگ ماست. پیشگامان
روشنگری، با برساختن «تعقل» و پیشگرفتن رفتار خردورزانه، آن را مشعلی قرار دادند
تا ذهنیت تاریک و مسیرهای تنگ حیات انسانیت را بکاوند. بنابراین، خردورزی و درپیشگرفتن
تعقل، نیاز اصلی زمانه و فرهنگ ماست.

نظرات
ارسال یک نظر