هولوکاست؛ الگوی توجه به فاجعه
جهانیان
همه ساله در ۲۷ ماه جنوری، یاد
قربانیان نسلکشی یهودیان معروف به «هولوکاست» را گرامی میدارند؛ اتفاقی که سبب
تأمل دوبارۀ غرب شد. در بیستوهفتم ماه جنوری سال ۱۹۴۵ که درواقع ماههای پایانی یکی از بزرگترین
رویدادهای تراژیک بشری بود، اردوگاه نسلکشی آشویتس که در اختیار جوخههای مرگ
نازیها قرار داشت، آزاد شد و با راهیافتن نیروهای متفقین به اردوگاههای مرگ،
جهانیان تازه متوجه قساوت و سنگدلی نوع بشر شدند و این سوال را بار دیگر مطرح
کردند که چگونه میشود انسان تا اینحد در برابر همنوع خود بیرحمانه عمل کند؟
در طول هفت دهه از این رویداد ـکه مایۀ شرمساری بشر اروپایی پنداشته میشودـ
متنهای بسیاری تولید شده است. این رویداد برای اروپاییها به حدی سنگین آمد که
تئودور آدورنو با نوشتن مقالهای زیر عنوان «نقد فرهنگی جامعه» سرودن شعر را پس از
آشویتس بربریت خواند.
در افغانستان همانند اروپای پیش از جنگ در مقطعهای مختلف، رژیمهای تمامیتخواه بر سر کار بوده؛ اما انسان افغانی آنچه را که این رژیم انجام داده، با جدیت مورد پرسش قرار نداده است. هنوزهم نگاه فاشیستی و تقلیلگرایانه نسبت به نسل قربانی وجود دارد. عاملان فجایع هنوزهم به جای اینکه از قربانی عذرخواهی کنند، عامدانه به کاری که کردهاند، مبالات میکنند و آن را مایۀ افتخار میپندارند. این اتفاقات، در ادبیات رسمی پرداخته نمیشود که هیچ، بلکه تلاش در جهت فراموشی آن صورت میگیرد. برخلاف انسان اروپایی که فجایع دوران جنگ را مورد تأمل قرار داد، در اینجا اما سعی در سرپوشنهادن بر آن میشود. تا زمانیکه «خود را به نفهمیزدن» حتا اگر از سر احتیاط باشد، به هیچوجه خطر مواجهه با تکرار فاجعه را از بین نمیبرد، که آن را تقویت نیز میکند. «انکار و نادیدهگرفتن» گامی در جهت بازتولید زمینههای خلق فاجعههای دیگر در آینده است.
رویداد
هولوکاست و آنچه در اردوگاههای کار اجباری در اروپا رخ داد، زادۀ فاشیسم بود که
از دل رنسانس و روشنگری برخاست. اینکه چرا چنین چیزی اتفاق افتاد، چرا نازیسم و
فاشیسم از متن روشنگری برخاست و فاجعه خلق کرد، غرب را به تأمل واداشت. از زمان
وقوع جنایات نازیها، ۷
دهه میگذرد. در این مدت، متنهای فراوانی خلق شده و پرسشهای جدی مطرح شده است.
هانا آرنت که خود یکی از بازماندگان نسلکشی یهودیان است، به این باور است که
«تنهایی و از خود بیگانگی انسانهایی که هویت طبقاتی و رشتههای پیوند خویشاوندی و
خانوادگی را از دست دادهاند و در جستوجوی امنیت روحی و روانیاند، موجب میشود
که آنان به آسانی طعمۀ جنبشهای سیاسی انحصارطلبانه شوند.» اصحاب و بزرگان مکتب
فرانکفورت، اما معتقدند که «فاشیسم نشانۀ پیروزی بربریت جدید شهر آکنده از تودههای
بیریشه بر فرهیختگانی است که از آغاز پیدایش تمدن حکومت میکردهاند.» مهمترین
ویژگی فاشیسم، انکار برابری انسانها بود. جدای از اینکه اروپاییها در زمینۀ
بازشناسی و ریشههای بربریت پرداختهاند، به تولید ادبیات فاجعه، بازخوانی تاریخ و
برجستهکردن صحنههای تراژیک و حساس نسلکشی نیز دست زدهاند. این کار تنها به
صورت متن نبوده است؛ بلکه صنعتهای گوناگون فرهنگی، از رمان و خاطرهنویسی گرفته
تا نمایشنامه، تئاتر، فیلم و مستند، همگی برای روایت فاجعه بهکار گرفته شدهاند.
عمدهترین مسئلهای که در پشت این تلاش میتواند وجود داشته باشد، گوشزدکردن آن
به نسلهای بعدی و ترس از تکرار فاجعه، نسلکشی و جنایت است. ترس از نسلکشی،
فاجعه، آدمکشی، بیرحمی و قساوت در مقیاس آشویتس عمدهترین مسألۀ موجود در پشت
بازخوانی این فاجعه است.
دیگر
عاملی را که میتوان فرض کرد، این است که انسان غربی تلاش میکند تا برای انتقال
آنچه در نیمۀ قرن بیستم در اروپا اتفاق افتاد، از هروسیلهای کار بگیرد. هراس از
نفرین نسلهای بعدی، مبنی بر کار جدینکردن برای جلوگیری از تکرار فاجعه است.
هولوکاست تنها فاجعهای نبوده است که بشر به آن دست زده و همینطور آشویتس تنها
مکانی نیست که شاهد چنین جنایت بوده باشد. جنایتهای همانند آن در تاریخ بشر زیاد
اتفاق افتاده و حتا پس از آن نیز در برخی نقاط جهان، اگر نه به آن پیمانه، در
مقیاسهای کمتر از آن رخ داده است، که میتوان به نسلکشی ۱۹۹۴ در رواندا و نسلکشی صربها در یوگوسلاوی سابق
اشاره کرد. واقعۀ هولوکاست برای انسان افغانی نیز از جهاتی اهمیت دارد.
افغانستان
جغرافیایی است که تاریخ آن مملو از ایندست حوادث است. رویدادهایی که در این
جغرافیا اتفاق افتاده، شاید در هرجای دیگر جهان اتفاق افتاده باشد؛ اما آنچه
انسان این مرزوبوم را از دیگر همنوعانش متمایز میکند، نپرداختن جدی به این
رخدادهاست. زیاد دور نرویم؛ نیاز نیست به نسلکشیهایی که توسط چنگیزخان انجام شد
و یا هرحاکمی که آمد به نوبۀ خود زهر چشمی گرفت، مراجعه کرد. با مراجعه به متنهای
حتا تاریخ رسمی، میتوان ابعاد فجایعی را که در این سرزمین اتفاق افتاده، پیش
چشمان خود مجسم کرد. از زمانیکه احمدخان ابدالی سرزمینی به نام افغانستان را شامل
جغرافیای جهان کرد، سرنوشت ساکنان آن همواره با خونریزی و سفاکی همراه بوده است.
بهرغم اینکه قتل و کشتار و غارت در هربرهۀ تاریخی رخ داده، اما کمتر کاری در
زمینۀ بازخوانی این فجایع صورت گرفته است. در حالیکه قرن بیستم با نسلکشی تمامعیار
توسط عبدالرحمان شروع شد و با نسلکشیهای دیگر در مقاطع مختلف پایان یافت، اما
هیچگاهی پرسش از چگونگی و چرایی این اتفاقات به صورت جدی مطرح نشده است. در
افغانستان همانند اروپای پیش از جنگ در مقطعهای مختلف، رژیمهای تمامیتخواه بر
سر کار بوده؛ اما انسان افغانی آنچه را که این رژیم انجام داده، با جدیت مورد پرسش
قرار نداده است. هنوزهم نگاه فاشیستی و تقلیلگرایانه نسبت به نسل قربانی وجود
دارد. عاملان فجایع هنوزهم به جای اینکه از قربانی عذرخواهی کنند، عامدانه به
کاری که کردهاند، مبالات میکنند و آن را مایۀ افتخار میپندارند. این اتفاقات،
در ادبیات رسمی پرداخته نمیشود که هیچ، بلکه تلاش در جهت فراموشی آن صورت میگیرد.
برخلاف انسان اروپایی که فجایع دوران جنگ را مورد تأمل قرار داد، در اینجا اما
سعی در سرپوشنهادن بر آن میشود. تا زمانیکه «خود را به نفهمیزدن» حتا اگر از
سر احتیاط باشد، به هیچوجه خطر مواجهه با تکرار فاجعه را از بین نمیبرد، که
آن را تقویت نیز میکند. «انکار و نادیدهگرفتن» گامی در جهت بازتولید زمینههای
خلق فاجعههای دیگر در آینده است. انسان اروپایی «به خود جرأت فهم آشویتس را داد»؛
اما این جرأت هنوز در انسان افغانی به وجود نیامده است. ما باید این پرسش را در
برابر خود قرار دهیم که تا چیزی را نفهمیم، چگونه میتوانیم از تکرار آن پیشگیری
کنیم؟ هرچند آشویتس، نام یگانهای نیست و آنچه در آنجا رخ داد، هم بینظیر نبوده
است؛ اما وقوع آن سبب شد تا عملکرد انسان که از انسانیت تهی شده بود، مورد بازپرسی
قرار گیرد. «آشویتس به نوعی مبنا برای رفتار انسان قرار گرفت که ناانسان شده بود».
«انسانیتزدایی از انسان و تبدیلکردن آن به غیرانسان» چیزی بود که توسط عمال «اساس»
آلمان نازی صورت گرفت. انسان افغانی باید هرطور که شده، خود را با پرسشی مواجه کند
که اروپاییها پس از جنگ در برابر خود قرار دادند؛ چرایی «زدودن انسانیت از انسان.»
این یادداشت به مناسبت سالگرد فاجعۀ هولناک هولوکاست تولید و قبلاً در روزنامۀ جامعه باز منتشر شده است.

نظرات
ارسال یک نظر